رازونياز
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده
و قرار ازدواج می گذارند.
دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که
به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار
گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان
باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت
نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی
ارتباط با نامزدش تغییر دهند .
ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم
زدن نامزدی و قول خود نمی شود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به
همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از
اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار
می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده
و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه
از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به
کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد
عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .
و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد
که او را ببخشد.
اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این
شعر را می سراید. ۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید - صورتی !!! ۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید. ۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد. عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست
و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند.
این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج
شبی، نوه پیرمرد سرخ پوستی از وی درمورد کشمکش و نزاع
موجود درنهاد آدمیان سوال نمود،
او در جوابش گفت: " این نبرد ، مبارزه بین دو گرگی است
که همواره در درونمان جریان دارد "
و ادامه داد: " یکی از
گرگها
،
شرو بدی و
یا همان عصبانیت ، حسادت ، حزن ، حسرت ، حرص و آز،
نخوت ، خودخواهی ، گناه ، خشم ، دروغ ، دنائت ،
غرورکاذب وبرتری جوئی است،
و
گرگ
دیگر
،
خیر و نیکی یا
همان شادی، صلح، عشق، آرامش، تواضع، مهربانی،
خیرخواهی، یک دلی، بخشندگی، صداقت ، شفقت و ایمان است
"
پسرک بعد از دقیقه ای تامل ، از پدر بزرگش پرسید: " در
نهایت کدام یک از این گرگها ، پیروز میدان است ؟"
پدر بزرگ پاسخ داد : "
هر کدام که توغذا یش دهی
!
"
بر اساس افسانه ای از اقوام آشنایی من سلام :
یک روز آموزگار
از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید
آیا می توانید راهی غیر
تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از
دانش آموزان گفتند با
بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل
و هدیه» و «حرف های
دلنشین» را راه
بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند
«با هم بودن
در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه
بیان عشق می دانند.
پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود
را برای ابراز
عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک
روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند
طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان
وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر
بزرگ،جلوی
زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده
بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی
برای فرار نبود.
رنگ
صورت زن و شوهر پریده بود و
در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی
نداشتند. ببر،
آرام به طرف آنان حرکت کرد.
همان لحظه، مرد زیست شناس
فریادزنان فرار کرد و
همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر
دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
مرد جوان به گوش زن رسید. ببر
رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا
که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن
آن مرد.
راوی اما پرسید
: آیا می
دانید آن مرد در لحظه های آخر
زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند
حتما از همسرش معذرت خواسته
که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد:
نه،
آخرین حرف مرد این بود که
«عزیزم ، تو بهترین مونسم
بودی.از پسرمان خوب مواظبت
کن و به او بگو پدرت همیشه
عاشقت بود.››
قطره های بلورین
اشک، صورت راوی را
خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان می
دانند ببر فقط به کسی حمله می
کند که حرکتی انجام می دهد و
یا فرار می کند. پدر
من در آن لحظه وحشتناک ، با
فدا کردن جانش پیش مرگ
مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی
ریاترین ترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من
بود
"
حميد مصدق خرداد 1343"
من به تو خنديدم
وقتی می خواهم برای تو بنویسم ، دوست دارم از هر آنچه
در طبیعت است کمک بگیرم ، از یک گل سرخ تنها در بیشه
ای بی نشان ، از کبوتری که در ابرها لانه دارد ،از
چشمه ای زلال ، آنقدر زلال که انسان حیفش آید قطره ای
از آن بنوشد ، از شاپرکی که صدای خود را صیقل داده ،
از پروانه ای که هر روز زیباتر می شود ، از کوهی که
هیچ پایی به قله اش نرسیده ، از دریایی که هیچ دستی
کاکل موجهایش را لمس نکرده ، از قصه ای که هیچ گوشی آن
را نشنیده ، از شعری که هیچ شاعری آن را نسروده و از
تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است.
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي
رسيد.
كتاب كوچه یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد برلب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ ![]()
--
خدا نگهدارتان باد
![]()
![]()
.تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت
میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
![]()
![]()
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا
توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار
سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار
مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست
.
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز
هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در
ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري
بود و نه مسافري .
![]()
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
![]()
وقتی می خواهم برای تو بنویسم ،دوست دارم از هر چه در
کائنات است ، کمک بگیرم دوست دارم ستاره ها را آب کنم
و به جای جوهر در قلمم بریزم تا کلمه ها یم نورانی
شوند.دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بنشینم وحرف دلم
را برای تو بنویسم.
دلم نمی خواهد هیچ کس ، حتی فرشته هایی که در دو طرف
شانه ام زندگی می کنند ،حرفهایم را بشنوند.
من تو را در همه ی ای کاش هایم می بینم . تو را در همه
دلواپسی ها و دلشوره هایم در اشکها و شادی کودکانه ام
، در حسرتها و آهها و در سوز گداز هایم می بینم . من
هر دری را به امید آمدن تو باز میکنم و هر دفتر چه ای
را به امید خواندن نام تو ورق می زنم .
من در ترنم هر نغمه و آهنگی تو را می جویم و با گل و
نسیم و گلاب از تو می گویم .
با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم کاش حرفهای ساکتم
را می شنیدی حرفهایی که در چشمهایم زندگی می کنند
حرفهایی که هیچ گاه نتوانسته ام به زبان بیاورم به
آویشن و سوسن و شبنم قسم ، این حرفها سالهاست که
منتظرند تا به تو برسند .
می خواهم برایت آسمانی بسازم و خورشیدی که هیچ گاه
غروب نکند می خواهم برایت کهکشانی بسازم که پای هیچ
فرشته ای به آنجا نرسیده باشد . می خواهم برایت زمینی
دیگربیا فرینم و پرندگانی دیگر و گلها و جنگلی تازه و
دریایی تازه تر .
می خواهم قلبم شعله ای آبی و گیرا باشد و من در پرتو
آن تا روز قیامت بسوزم و تو را تماشا کنم
![]()
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان
گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي
آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين
بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و
جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره
از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله
را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش
مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي
به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
احمد شاملو ![]()
![]()
| قالب : پيچك |





