تبليغاتX
رازونياز
 باران می بارد امشب

باران میبارد امشب
 
دلم غم دارد امشب
 
آرام جان خسته

ره میسپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

میچکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه من رنگ غمها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم

زیر باران با تو تنها

 

 
Iran Eshgh Group !

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در سه شنبه هفدهم آذر 1388  |
 عیدغدیرخم

اوصاف علی به هر زبان باید گفت

این ذکر به پیدا و نهان باید گفت
در جشن ولیعهدی مسعود علی

تبریک به صاحب الزمان باید گفت

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 عاشق ومعشوق
زماني که فيض کاشاني در قمصر کاشان زندگي مي کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزي را به عنوان ميهمان نزد او در قمصر به سر مي برد. در همان ايام در قمصر، جواني به خواستگاري دختري رفت. والدين دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد براي ديدن عروس به خانه عروس بيايد و نه عروس حق دارد به بيرون خانه برود. از اين رو، عروس و داماد که عاشق و شيداي همديگر بودند و مي خواستند همديگر را ببينند، به فکر چهره اي افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدين عروس متوجه بشوند. لذا عروس حيله اي زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام مي آيم و تو هم داخل کوچه بيا، همديگر را ببينيم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان مي داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشين عروس خانم بود و مدام اين جملات را مي خواند:اومدي به پشت بوندي اومدي فرش و تکوندي
اومدي گردي نبوندي اومدي خودت و نشوندي
در اين حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور مي کرد و اين ماجرا را ديد و شروع به گريه کردن کرد. او يک شبانه روز بلند گريه مي کرد تا اين که فيض کاشاني از او پرسيد: چرا اين گونه گريه مي کني؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسري را ديدم که با معشوقه خود با خوشحالي سخن مي گفت. گريه من از اين جهت است که اين همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خداي متعال مي دانم اما هنوز با اين حال و صفايي که اين پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خداي خود چنين سخن بگويم. لذا به حال خود گريه مي کنم.
|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 ديوارهاي ذهني ما
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و انورو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. توی یه قسمت یه ماهی بزرگ انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی بیچاره کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ...ماهی بزرگه واسه خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما اون هر بار به دیوار نامرئی می خورد .همون دیوار شیشه ای که اون رو از غذای مورد علاقه شجدا می کرد.بالاخره ماهی بزرگه بعد از مدتی از حمله کردن به طرف ماهی کوچیکه منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون ور آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد.اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

می دونید چرا؟؟؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت ام ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود .یه دیواری که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود باورش به وجود یک دیوار.باورش به ناتوانی 

ما هم اگه تو اعتقاداتمون خوب جستجو کنیم کلی از این دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه مشاهده و تجربه قبلی از موقعیت ها و شرایط پیرامونمونه و خیلی ها هم واقعیت خارجی ندارند و فقط در ذهن مون وجود دارند .

 

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 فرشته نجات

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستي! بيا تو!

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد: آقاي دکتر! مادرم!! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد؛ التماس مي کنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!

دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه کسي نمي روم!

دختر گفت: ولي دکتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما ميمردي.

مادر با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد.

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا .....!!

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 بازگشت عشق
اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: " تو انسان  نيستي" . 

اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت، مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم، چرا که من دلباخته يک دختر جوان شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد، چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد.

فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم  

اون درخواست کرده بود که در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم، دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود، اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين که آخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي دوست دخترم تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هرحال بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد، مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره ! 

مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعيين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم ! پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره ! جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم، مي تونستم بوي عطرشو استشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن، زني بود که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به دوست دخترم هيچي نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند! با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد، ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند.
 
توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي. دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم، درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم، وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم، نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم، ترديد کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي کرد، به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدايي رو نمي خوام، اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟
و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم، تو روبا پاهاي عشق راه مي برم، تا زماني که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه
.

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 خيال تو
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 تو را تنها به کسی هدیه می دهم....
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 داستان عاشقانه ی یک شعر

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم

چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم

ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

ن
بود از تو گريزي چنين كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي

چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 فقط ببينيد
  بازی شگفت انگیز مغز را ببینید
 
با ما همراه باشید
 

   ۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها

   یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

 

   ۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد

    خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز

   خواهید دید.

  ۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس

   از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

 
 
 نتیجه :

  عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست

   و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند.

   این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج

    را آنگونه که هست نمی بینیم  ......
--
خدا نگهدارتان باد

|+| نوشته شده توسط تنهاي تنها در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 
 
بالا